من و تو آدم و حوا نبوديم ... جدا از مردم دنيا نبوديم... من و تو با همين مردم نشستيم ... ولي انگار با اينها نبوديم.../من و تو تا نفس باشد، من و تو...من و تو در قفس باشد، من و تو... من و تو حرفمان حرف هوس نيست... اگر هم از هوس باشد، من و تو.../ من و تو اي من و تو جاودانه...براي لحظه‌هاي شاعرانه...ز ما بايد دوباره جان بگيرد... غرور شعرهاي عاشقانه.../من و تو نيمه ‌اي از روحمان كم ... 'دو تنها و دو سرگردان' عالم...غريبي بيشتر از اينكه يك عمر...من و تو زندگي كرديم بي هم؟.../من و تو بي‌قرار بي‌‌قراري... براي هم هميشه يادگاري... تمام روز بي‌تابيم و بي‌خواب...به اميد شب و شب زنده‌داري.../من و تو جانمان از هم جدا نيست...من و تو يا تو و من بين ما نيست...يكي هستيم -تا آن حد كه ديگر... به تنهايي ما ،حتي خدا نيست.../من و تو خار چشم سرنوشتيم...كه اين خط را از او خوشتر نوشتيم...جهنم جاي سرافكندگان است...من و تو سربداران بهشتيم.../من و تو ماشدن را ياد داديم... به شب فردا شدن را ياد داديم...من و تو جوبه‌جو،قطره به قطره... ره دريا شدن را ياد داديم.../من و تو اين هجا را مي‌شناسيم...زبان واژه‌ها را مي‌شناسيم...سكوت از جنس فرياد است اينجا...چه خوب اين هم صدا را مي‌شناسيم ...استاد محمد علي بهمني...

نمی دونم چی شده؟؟؟

نمی دونم چرا؟؟

فقط می دونم حالم خوب نیست!

انگار یه بغض نشکسته داره به قلبم چنگ می اندازه! داره قلبم رو پاره پاره می کنه!

انگار...

انگار غریب افتادم توی این دنیا

انگار هیچ کس...

        هیچ کس جز تو...

                            جز من...

انگار ...

...

..

.

ای بابا!

...

یعنی دوست داشتن کافیه؟؟؟

اینکه دوستت دارم کافیه؟؟

اینکه دوستم داری کافیه؟

...

..

.

آره...

فکر می کنم دوست داشتن کافیه....

...

..

.

فکر کنم....

 


نویسنده : من...شاید او! ساعت ٢:٠۱ ‎ب.ظ تاریخ شنبه ٢٢ آبان ۱۳۸٩


نمادهایی که برای هر کدام از ماه های سال برگزیده شده است ریشه در باورهای ایرانیان باستان دارد.  دیگر ملت ها مانند چینی ها، عرب ها از این نمادها برای تعیین ماه ها و روزها استفاده کرده اند.

هر یک از دوازده نماد یا برگ که معرب آن برج شده است به گونه جانور یا چیز دیگری نسبت داده شده که از چندین ستاره ساخته می شوند.

این برگ ها (برج های فلکی) در مسیری هستند که از دید ما ساکنان زمین خورشید از آنها عبور می کند. از دید ما اینطور به نظر می رسد که خورشید در هر یک از این برگ ها (برج ها) یک ماه صبر می کند.

هر چند که می دانیم خورشید در واقع چنین رانش و حرکتی ندارد و از این برج ها هم عبور نمی کند و این گمان ما از این جهت است که زمین در مدت یکسال یک بار دور خورشید می گردد و چنین فکری را در دید زمینیان باستان ایجاد می کرد.

و اما برج مهر:

برج مهر به شکل ترازو است و نماد دادگری میترا در روز رستاخیز است. که ترازودار گواه خوب و بد کارهای مردگان است و از این جهت بود که خورشید به نماد مهر با میترا روی پرچم ایران حک شده بود.

همانطور که قبلا هم گفته بودم در ایران باستان روزهای سال را به 12ماه تقسیم کرده بودند و هر ماه 30روز بود.باستانیان برای هر روز از این 30 روز نام خاصی را برگزیده بودند و معتقد بودند در هر روز فرشته یا ایزدی آن روز را پشتیبانی می کند .آنها در تقارن نام هر ماه با نام روز ، آن روز را جشن می گرفتند.

نام های این سی ایزد یا فرشته که روزهای ماه را پشتیبانی و نگهبانی می کنند در دو سی روزه کوچک و بزرگ ( بخش خرده اوستا) بارها یاد شده است اما در یشتها درست بیان نشده است.

مسعود سعد سلمان می گوید:

روز مهر و ماه مهر و جشن فرخ مهرگان

                                                    مهر بفزا ای نگار مهر چهر مهربان

مهر در اوستایی میثرا Mithra  در پارسی هخامنشی میترا Mitra در پهلوی میتر Mitr   در پارسی دری مهر شده است.

این واژه از ریشه میت Mith به معنی بستن و پیوستن آمده و معانی مهرورزی ، پرتو و فروغ ایزدی و وفای به پیمان از آن برداشت می شود. معرب میترا هم میثاق شد و به زبان تازی رفته است.

یشت دهم اوستا به نام فرشته ای به نام مهر است. در این یشت به صورت دلپذیر و کاملی از این فرشته نام برده شده است. در این یشت، مهر جنگ آوری است که پر از جنگ ابزار است و همیشه برای یاری کردن راستگویان و برانداختن پیمان شکنان و دروغ گویان، بیدار و در تکاپو است.

مهر در میان فرشتگان مزدیسنا بزرگترین جایگاه را دارد تا جایی که در سنگ نوشته های به جا مانده از اردشیر دوم و سوم هخامنشی، اهورامزدا و بگ میترای خداوند را در یک رده می شناختند.جمله (خدا محبت است ) که در دین زرتشت بسیار به کار برده می شود ریشه در همین باور دارد. چرا که محبت واژه ای عربی است که معنی پارسی آن مهر می شود و از آنجا که در مزدیسنا نام خدا را اهورامزدا می گویند، جمله " اهورامزدا مهر است" را می سازد که یکی بودن اهورامزدا و میترا یا همان مهر را نشان می دهد.

مهر نام هفتمین ماه سال پس از گسترش سالنامه مزدیسنا در ایران به روزگار داریوش بزرگ است و در آن به جای باگ یادیش Bagyadis در پارسی هخامنشی به کار رفته و جشن مهرگان به جای جشن باگ یادیش ( ماه ستایش بگ یا خدا) که آغاز سال نو بوده نام برده شد.

روز شانزدهم هر ماه مخصوص فرشته فروغ و مهر ورزی است و ایرانیان در این روز جشن مهرگان را با شکوهی فراوان برگزار می کردند. حتی بعد از آمدن دین اسلام و گسترش آن در ایران هم باز این آیین باستانی در میان ایرانیان فراموش نشد و  شاعران بزرگ باستانی چکامه های شیوایی در ستایش این جشن سروده اند. استاد منوچهر دامغانی در اینباره گفته است:"

مهرگان آمد هان در بگشاییدش                        اندرآیید و تواضع بنماییدش

در روز 26 مهر ماه که روز اشتاد است جشن با شکوهی به نام گهنبار یا سریم برگزار می شد.

جشن مهرگان

جشن مهرگان همراه با برپایی آتش بود . روز شانزدهم ماه مهر را به نام مهر نامیده بودند و این جشن در این روز برگزار می شد و به آن مهرگان عامه می گفتند و یادآور آخر زمانی است که بگ(خدای) میترا سوشیانت را به روی چلیپا می کشند و او با این فداکاری توانست بر نیروی اهریمن غلبه کند.

جشن مهرگان دیگری هم 19 مهر برگزار می شد که به آن مهرگان ویژه می گفتند. مهرگان ویژه دقیقا سه روز بعد از مهرگان نخست برگزار می شد و یادآور روز رستاخیزی است که میترا بعد از مرگ به سوی پدرآسمانی اش  اهورامزدا می رود. جالب است بدانید روز 19 هر ماه را فروردین می نامیدند یعنی نوزدهم برابر فروردین است که همان ایزد بهمنی است که به دل پیروان میترا می آید. حتی در مسیحیت هم جشن فصح که همان رستاخیز مسیح پس از مرگ بود را در میانه روزهای 22 مارس تا 25 آوریل می گیرند که بستگی به روزی دارد که ماه پر(کامل) می شود.

بر اساس همین دو رویداد است که دین مهری را دین پاییزی هم می گویند .

بعد از تدوین و کامل شدن سالنامه و تقویم فارسی که غیاث الدین عمر خیام انجام داد، شش ماه ابتدای سال 31 روز شد. در نتیجه تاریخ برگزاری این جشن تغییر پیدا کرد و به روز دهم منتقل شد ولی درست آن است که این جشن در همان دو روز 16 و 19 مهر برگزار شود.

در آیین جشن مهرگان هم مثل نوروز سفره ویژه ای انداخته می شد . به این صورت که سفره ای گرد به رنگ قرمز (سرخ) بود مانند خورشید و عکس خورشید با دوازده پرتو در وسط سفره  را پهن می کردند. دوازده پرتو این خورشید به نماد دوازده ماه سال بود. روی هر یک از این دوازده پرتو، شمعی ( اسپندار) به نماد دوازده فرشته یاایزد نگهبان ماه ها گذاشته می شد. در میان هر یک از این پرتوها ، شمع های بزرگتری در کنار شمع های کوچکتر جای می گرفت که نماد هفت فرشته امشاسپند بود. بعد سه گلدان سرو که نماد مهر یا میترا بود را در سه طرف سفره می گذاشتند . این سه گلدان به نماد سه پند پندار نیک، گفتار نیک ، کردار نیک بود. در آخر هم هفت مدل شیرینی به دلخواه به همراه هفت نوع میوه پاییزی را روی آن می گذاشتند. هفت میوه پاییزی شامل سیب، به، ترنج یا بالنگ، انار، تبرخون یا همان عناب و کنار بود.

....

جشن مهرگان پیشاپیش بر شما مبارک

....

منبع : معنای روزها و ماه های سال همراه با ریشه های باستانی آنها اثر فرزان ذکائی


نویسنده : من...شاید او! ساعت ۱۱:٤۸ ‎ق.ظ تاریخ چهارشنبه ۳۱ شهریور ۱۳۸٩


گاهی زخمی می‌شویم ... حتی ممکن است از جای زخم خون بیاید. اما سطحی است...نهایتا تا یکهفته بعد خوب خوب می‌شود و اثری از آن نخواهد ماند!

گاهی زخم عمیق‌تر است ... ماهیچه بریده می‌شود و نیاز به بخیه است... اما خوب خواهد شد . نهایتا دوسه ماه طول درمان دارد...

گاهی نیاز به عمل جراحی و ...است، اما آن هم یکی دوسال بعد خوب می‌شود...

خداوندا در وجود این قلب چه قابلیت‌هایی به امانت گذاشته‌ای!!!

وجودش مایه زندگی است. مرتب کار کردنش نشانه سلامتی است. کند زدن و تند زدنش نشانه بیماری است. و....

از مسائل فیزیکی و زیست شناسی اش که بگذریم ، همین قلب تپنده ، می‌تواند یک دنیا آدم  را در خود جا داده  و به همه‌شان  مهر بورزد... می‌تواند دوست داشته باشد یا از چیزی بدش بیاید!!! می‌تواند ناراحت شده و غم داشته باشد!! می‌تواند ببخشد... می‌تواند خوشحال باشد.... می‌تواند.....

اما...

اما حیف... حیف از روزی که زخم شود... حیف از روزی که بشکند... حیف از روزی که خرد شده و تکه تکه‌های خرد شده‌اش را دیگر نشود ترمیم کرد!  

اگربشکند شاید بتوان بندش زد، اما دیگر مثل اولش نخواهد شد...

دیگر همیشه رد شکستگی‌ها رویش می‌ماند و هیچوقت با هیچ پاک کننده‌ای پاک نخواهد شد....

کاش مراقب باشیم قلب کسی را نشکنیم، کاش مراقب باشیم. کاش مراقب باشیم. کاش...

کاش اگر قلبی شکست، خرد شد، ریز ریز شد،... حداقل بگذارند تا کم کم و با مرهم زمان ترمیم شود ... کاش زخم‌های رویش را نکنند و دائم این زخم‌ها را تازه نکنند... کاش دست از سر قلب شکسته من بردارند... کاش...

با شما هستم. با شمایی که قلبم را شکستید...با شمایی که خردش کردید... با شمایی که باقی‌مانده‌هایش را زیر پا له کردید...

هیچوقت بخشیده نخواهید شد. هیچوقت جای زخم‌ها از بین نمی‌رود . اما...

اما کاش این زخم ها را تازه نکنید...

بگذارید بگذرد....

بگذارید تمام شود....

قلب بند زده شده‌ام را وقتی دوباره بر می‌دارید و در دستانتان می‌گیرید ، می‌لرزد... می‌ترسد...می میرد... 

...

و با تو هستم، تویی که فکر می‌کنی همه چیز تمام شده. فکر می‌کنی چیزی یادم نمانده است، که فکر می‌کنی قلبم مثل روز اول است...

باید بگویم سخت در اشتباهی...

هرچند که دوستت دارم. هرچند که نمی‌آیی. هر چند که نیستی.هرچند که...

بدان که دوستت دارم اما فراموش نمی‌شود.

خداوندا

تو خود گفتی که در قلب شکسته خانه داری

شکسته قلب من جانا ، به عهد خود وفا کن


نویسنده : من...شاید او! ساعت ۱٠:٢٠ ‎ق.ظ تاریخ شنبه ٢۳ امرداد ۱۳۸٩


*دست خود را یک دقیقه روی اجاق داغ بگذارید، به نظرتان یک ساعت خواهد آمد

  یک ساعت در کنار دختری زیبا بنشینید،به نظرتان یک دقیقه خواهد آمد؛

                                                                            این یعنی " نسبیت " !!!

 

ادامه مطلب را فراموش نکنید!!


نویسنده : من...شاید او! ساعت ۱٠:۳٢ ‎ق.ظ تاریخ شنبه ۱٦ امرداد ۱۳۸٩


یادم نیست کجا اما این حکایت را توی وبلاگ یکی از دوستان خیلی وقت قبل خونده بودم. اما جالبه.

بخونید:

مدیر به منشی میگه برای یه هفته باید بریم مسافرت کارهات

رو روبراه کن

منشی زنگ میزنه به شوهرش میگه: من باید با رئیسم برم

سفر کاری, کارهات رو روبراه کن

شوهره زنگ میزنه به دوست دخترش, میگه: زنم یه هفته میره

ماموریت کارهات رو روبراه کن

معشوقه هم که تدریس خصوصی میکرده به شاگرد کوچولوش

زنگ میزنه میگه: من تمام هفته مشغولم نمیتونم بیام

پسره زنگ میزه به پدر بزرگش میگه: معلمم یه هفته کامل

نمیاد, بیا هر روز بزنیم بیرون و هوایی عوض کنیم

پدر بزرگ که اتفاقا همون مدیر شرکت هست به منشی زنگ

میزنه میگه مسافرت رو لغو کن من با نوه ام سرم بنده

منشی زنگ میزنه به شوهرش و میگه: ماموریت کنسل شد

من دارم میام خونه

شوهر زنگ میزنه به معشوقه اش میگه: زنم مسافرتش لغو شد

نیا که متاسفانه نمیتونم ببینمت

معشوقه زنگ میزنه به شاگردش میگه: کارم عقب افتاد و این

هفته بیکارم پس دارم میام که بریم سر درس و مشق

پسر زنگ میزنه به پدر بزرگش و میگه: راحت باش برو مسافرت,

معلمم برنامه اش عوض شد و میاد

مدیر هم دوباره گوشی رو ور میداره و زنگ میزنه به منشی و

میگه برنامه عوض شد حاضر شو که بریم مسافرتمتفکر


نویسنده : من...شاید او! ساعت ٢:٢۳ ‎ب.ظ تاریخ چهارشنبه ۱٩ خرداد ۱۳۸٩


onLoad and onUnload Example