من و تو آدم و حوا نبوديم ... جدا از مردم دنيا نبوديم... من و تو با همين مردم نشستيم ... ولي انگار با اينها نبوديم.../من و تو تا نفس باشد، من و تو...من و تو در قفس باشد، من و تو... من و تو حرفمان حرف هوس نيست... اگر هم از هوس باشد، من و تو.../ من و تو اي من و تو جاودانه...براي لحظه‌هاي شاعرانه...ز ما بايد دوباره جان بگيرد... غرور شعرهاي عاشقانه.../من و تو نيمه ‌اي از روحمان كم ... 'دو تنها و دو سرگردان' عالم...غريبي بيشتر از اينكه يك عمر...من و تو زندگي كرديم بي هم؟.../من و تو بي‌قرار بي‌‌قراري... براي هم هميشه يادگاري... تمام روز بي‌تابيم و بي‌خواب...به اميد شب و شب زنده‌داري.../من و تو جانمان از هم جدا نيست...من و تو يا تو و من بين ما نيست...يكي هستيم -تا آن حد كه ديگر... به تنهايي ما ،حتي خدا نيست.../من و تو خار چشم سرنوشتيم...كه اين خط را از او خوشتر نوشتيم...جهنم جاي سرافكندگان است...من و تو سربداران بهشتيم.../من و تو ماشدن را ياد داديم... به شب فردا شدن را ياد داديم...من و تو جوبه‌جو،قطره به قطره... ره دريا شدن را ياد داديم.../من و تو اين هجا را مي‌شناسيم...زبان واژه‌ها را مي‌شناسيم...سكوت از جنس فرياد است اينجا...چه خوب اين هم صدا را مي‌شناسيم ...استاد محمد علي بهمني...

کمتر کسی است که بداند در ایران باستان، از بیست قرن پیش از میلاد، روزی موسوم به روز عشق بوده است! جالب است بدانید که این روز در تقویم جدید ایرانی دقیقا مصادف است با 29 بهمن، یعنی تنها 3 روز پس از والنتاین فرنگی! این روز "سپندار مذگان" نام داشته است. فلسفه بزرگداشتن این روز به عنوان "روز عشق" به این صورت بوده است که در ایران باستان هر ماه را سی روز حساب میکردند و علاوه بر اینکه ماهها اسم داشتند، هر یک از روزهای ماه نیز یک نام داشتند. بعنوان مثال روز اول "روز اهورا مزدا"، روز دوم، روز بهمن (سلامت، اندیشه) که نخستین صفت خداوند است، روز سوم اردیبهشت یعنی "بهترین راستی و پاکی" که باز از صفات خداوند است، روز چهارم شهریور یعنی "شاهی و فرمانروایی آرمانی" که خاص خداوند است و روز پنجم "سپندار مذ" بوده است. سپندار مذ لقب ملی زمین است. یعنی گستراننده، مقدس، فروتن. زمین نماد عشق است چون با فروتنی، تواضع و گذشت به همه عشق میورزد. زشت و زیبا را به یک چشم مینگرد و همه را چون مادری در دامان پرمهر خود امان میدهد. به همین دلیل در فرهنگ باستان اسپندار مذگان را بعنوان نماد عشق میپنداشتند. در هر ماه، یک بار، نام روز و ماه یکی میشده است که در همان روز که نامش با نام ماه مقارن میشد، جشنی ترتیب میدادند متناسب با نام آن روز و ماه. مثلا شانزدهمین روز هر ماه مهر نام داشت و که در ماه مهر، "مهرگان" لقب میگرفت. همین طور روز پنجم هر ماه سپندار مذ یا اسفندار مذ نام داشت که در ماه دوازدهم سال که آن هم اسفندار مذ نام داشت، جشنی با همین عنوان میگرفتند. سپندار مذگان جشن زمین و گرامی داشت عشق است که هر دو در کنار هم معنا پیدا میکردند. در این روز زنان به شوهران خود با محبت هدیه میدادند. مردان نیز زنان و دختران را بر تحت شاهی نشانده، به آنها هدیه داده و از آنها اطاعت میکردند. ملت ایران از جمله ملتهایی است که زندگانیش با جشن و شادمانی پیوند فراوانی داشته است، به مناسبتهای گوناگون جشن میگرفتند و با سرور و شادمانی روزگار میگذرانده اند. این جشنها نشان دهنده فرهنگ، نحوه زندگی، خلق و خوی، فلسفه حیات و کلاً جهانبینی ایرانیان باستان است. از آنجایی که ما با فرهنگ باستانی خود ناآشناییم شکوه و زیبایی این فرهنگ با ما بیگانه شده است. برای اینکه ملتی در تفکر عقیم شود، باید هویت فرهنگی تاریخی را از او گرفت. فرهنگ مهمترین عامل در حیات، رشد، بالندگی یا نابودی ملتها است. هویت هر ملتی در تاریخ آن ملت نهاده شده است. اقوامی که در تاریخ از جایگاه شامخی برخوردارند، کسانی هستند که توانسته اند به شیوه مؤثرتری خود، فرهنگ و اسطوره های باستانی خود را معرفی کنند و حیات خود را تا ارتفاع یک افسانه بالا برند. آنچه برای معاصرین و آیندگان حائز اهمیت است، عدد افراد یک ملت و تعداد سربازانی که در جنگ کشته شده اند نیست! بلکه ارزشی است که آن ملت در زادخانه فرهنگی بشریت دارد

شاید هنوز دیر نشده باشد که روز عشق را از 25 بهمن (والنتاین) به 29 بهمن (سپندار مذکان ایرانیان باستان) منتقل کنیم.

*******************

یه چیز جالب

داشتم توی وبلاگ بر و بچه ها گشت و گذاری می‌کردم که به یه مطلب جالب برخوردم .

محبای سرزمین بی‌انتها نوشته بود:

راستی یه چیزی تو عربستان فروش محصولات مربوط به روز والنتین مانند گل رز در روزهای نزدیک به این روز، ممنوع هست و پلیس مذهبی این کشور از مغازه داران می‌خواهد تا چنین چیزهایی را به فروش نرسانند.

باحال بود نه...

حالا تصور کنید توی ایران همچین قانونی گذاشته بشه....

اوه ...اوه ... اوه

چه دستاویزی می شه برای بعضیاخنثی


نویسنده : من و او ساعت ۸:٥٢ ‎ق.ظ تاریخ شنبه ۱٧ بهمن ۱۳۸۸
تگ های این مطلب:ایران باستان


وقتی که مرگ من فرا می رسد، هنوز کتاب های زیادی در گنجه من خواهند بود

که من می خواستم آنها را بخوانم

                                     بعدها ، شاید در روزهای بهتری

وقتی که مرگ من فرا می رسد ، هنوز داستان های زیادی خواهند بود

که من می خواستم آنها را بنویسم

                                    من هیچ وقت به آنها نرسیدم .

تابستان های تازه خواهند آمد و همه چیز ادامه خواهد یافت

صبح و عصر ، هفته و ماه ، و سال های سال ،

این چه ارزشی دارد ؟

بعد دیگر در دنیا هیچ کس نخواهد بود که من زمانی دوست داشتم

هیچ کس که با او من جامم را به شادی خالی کردم...

دیگران به جای ما همین بازی را تکرار خواهند کرد

کلمات پر از لطف و اعمال مملو از نفرت را

در میان یکدیگر

                   رد و بدل خواهند کرد

دیگرانی که من نخواهم شناخت

اما می ترسم چهره ای مانند ما داشته باشند

                                            مردان رشید

                                            زنان ِ دوست داشته شده

                                            و پسران کتک خورده و بی رنگ...

وقتی که مرگ من فرا می رسد، هنوز خیلی چیزها باقی خواهند بود

که من می خواستم ببینم و بشناسم

                                        دریاها ، منظره‌ها ، دیوارهای تنها و خودم .

زیرا در اطراف زندگی من آیینه های زیادی وجود نداشتند

وقتی که مرگ من فرا می‌رسد، تصویری که در مغز من رسم شده بود

                                                                         نابود می‌شود

دنیای من ...

*

خواننده ،! وقتی تو این را می‌خوانی ، بعدها ، سال های بعد ،

و شاید در آن تابستان که من دیگر ندیدم

به من فکر کن .

من این را در نیمه ی اول قرن بیستم می نویسم

در یک عصر پاییز ، در حدود ساعت 10

از شراب طلایی ORVIETO خورده ام

که برای شب و آرامش مفید است

منزلی داشتم که در بالای آن ستاره ها می سوختند

و روی هم رفته انسانی بودم

             مثل تو ...

"اوسیپ کالنتر"


نویسنده : من و او ساعت ٢:٥٢ ‎ب.ظ تاریخ یکشنبه ۱۱ بهمن ۱۳۸۸
تگ های این مطلب:مرگ


خاطرم نیست تو از بارانی یا از نسیم
هر چه هستی
گذرا نیست هوایـــــــــــت،
بوِِِِِِِِِِِِِِیِِِِِـــــــــــــــت...
فقط آهسته بگو
با دلم می مانی...

*

بنده حقیقتا شرمنده هستم از اینکه مجبور شدم یک تکه از لواشک ترش سحر عزیز رو سرقت کنم و بذارم توی دهنم تا مزه ترشش در تمام وجودم پخش بشه. اما این یک سرقت ادبی خاص بود.... نتونستم جلو نفسم رو بگیرم!!!!!!!!!!ببخشید.

*

آسمان را بنگر، که هنوز بعد صدها شب و روز، مثل آن روز نخست
گرم و آبی و پر از مهر، به ما می خندد!

یا زمینی را که، دلش از سردی شبهای خزان نه شکست و نه گرفت!
بلکه از عاطفه لبریز شد و نفسی از سر امید کشید و در آغاز بهار دشتی از یاس سپید زیر پاهامان ریخت،
تا بگوید که هنوز پر امنیت احساس خداست!

ماه من غصه چرا؟!
تو مرا داری و من هر شب و روز آرزویم همه خوشبختی توست!

ماه من! دل به غم دادن و از یأس سخن ها گفتن کار آن هایی نیست که خدا را دارند...

ماه من! غم و اندوه، اگر هم روزی، مثل باران بارید، یا دل شیشه‌ای‌ات، از لب پنجره عشق، زمین خورد و شکست، با نگاهت به خدا، چتر شادی وا کن،
و بگو با دل خود، که خدا هست، خدا هست!

او همانی است که در تارترین لحظه شب، راه نورانی امید نشانم می‌داد...

او همانی است که هر لحظه دلش می‌خواهد، همه زندگی‌ام، غرق شادی باشد...

ماه من!

غصه اگر هست، بگو تا باشد!
معنی خوشبختی، بودن اندوه است...!

این همه غم و غصه، این همه شادی وشور، چه بخواهی و چه نه! میوه یک باغند، همه را با هم و با عشق بچین...

ولی از یاد مبر؛
پشت هر کوه بلند، سبزه زاری است پر از یاد خدا!

و در آن باز کسی می خواند؛

که خدا هست، خدا هست و چرا غصه؟! چرا؟

*

برای تو می‌نویسم. تویی که  اوی من هستی

"با من بمان"


نویسنده : من و او ساعت ۱٠:٢٧ ‎ق.ظ تاریخ یکشنبه ٤ بهمن ۱۳۸۸


یکی از روزهای سال اول دبیرستان بود. من از مدرسه به خانه بر می گشتم که یکی از بچه های کلاس را دیدم اسمش مارک بود و انگار همه‌ی کتابهایش را با خود به خانه می برد.

با خودم گفتم: "کی این همه کتاب رو آخر هفته به خانه می بره. حتماً این پسر خیلی بی‌حالی است!"

من برای آخر هفته ام برنامه‌ ریزی کرده بودم. (مسابقه‌ی فوتبال با بچه ها، مهمانی خانه‌ی یکی از همکلاسی ها) بنابراین شانه هایم را بالا انداختم و به راهم ادامه دادم.‌

همینطور که می رفتم...

... تعدادی از بچه ها رو دیدم که به طرف او دویدند و او را به زمین انداختند. کتابهاش پخش شد و خودش هم روی خاکها افتاد.

عینکش افتاد و من دیدم چند متر اونطرفتر، ‌روی چمنها پرت شد. سرش را که بالا آورد، در چشماش یک غم خیلی بزرگ دیدم. بی اختیار دلم براش سوخت و بطرفش دویدم. در حالیکه به دنبال عینکش می گشت، ‌یک قطره درشت اشک در چشمهاش خودنمایی می کرد.

همینطور که عینکش را به دستش می‌دادم، گفتم: "این بچه ها یه مشت آشغالن!"

او به من نگاهی کرد و گفت: "هی، متشکرم!" و لبخند بزرگی صورتش را پوشاند. از آن لبخندهایی که سرشار از سپاسگزاری قلبی بود.

من کمکش کردم که بلند شود و ازش پرسیدم کجا زندگی می کنه؟ معلوم شد که او هم نزدیک خانه‌ی ما زندگی می کند. ازش پرسیدم پس چطور من تو را ندیده بودم؟

او گفت که قبلا به یک مدرسه‌ی خصوصی می رفته و این برای من خیلی جالب بود. پیش از این با چنین کسی آشنا نشده بودم... ما تا خانه پیاده قدم زدیم و من بعضی از کتابهایش را برایش آوردم.

او واقعا پسر جالبی از آب درآمد. من ازش پرسیدم آیا دوست دارد با من و دوستانم فوتبال بازی کند؟ و او جواب مثبت داد.

ما تمام آخر هفته را با هم گذراندیم و هر چه بیشتر مارک را می شناختم، بیشتر از او خوشم می‌آمد. دوستانم هم چنین احساسی داشتند.

صبح دوشنبه رسید و من دوباره مارک را با حجم انبوهی از کتابها دیدم. به او گفتم: "پسر تو واقعا بعد از مدت کوتاهی عضلات قوی پیدا می کنی، ‌با این همه کتابی که با خودت این طرف و آن طرف می بری!" مارک خندید و نصف کتابها را در دستان من گذاشت.

در چهار سال بعد، من و مارک بهترین دوستان هم بودیم. وقتی به سال آخر دبیرستان رسیدیم، هر دو به فکر دانشکده افتادیم. مارک تصمیم داشت به جورج تاون برود و من به دوک.

من می دانستم که همیشه دوستان خوبی باقی خواهیم ماند. مهم نیست کیلومترها فاصله بین ما باشد.

او تصمیم داشت دکتر شود و من قصد داشتم به دنبال خرید و فروش لوازم فوتبال بروم.

مارک کسی بود که قرار بود برای جشن فارغ التحصیلی صحبت کند. من خوشحال بودم که مجبور نیستم در آن روز روبروی همه صحبت کنم.

من مارک را دیدم. او عالی به نظر می رسید و از جمله کسانی به شمار می آمد که توانسته اند خود را در دوران دبیرستان پیدا کنند.

حتی عینک زدنش هم به او می آمد. همه‌ی دخترها دوستش داشتند. پسر، گاهی من بهش حسودی می کردم!

امروز یکی از اون روزها بود. من می دیدم که برای سخنرانی اش کمی عصبی است. بنابراین دست محکمی به پشتش زدم و گفتم: "هی مرد بزرگ! تو عالی خواهی بود!"

او با یکی از اون نگاه هایش به من نگاه کرد (همون نگاه سپاسگزار واقعی) و لبخند زد: "مرسی".

گلویش را صاف کرد و صحبتش را اینطوری شروع کرد: "فارغ التحصیلی زمان سپاس از کسانی است که به شما کمک کرده اند این سالهای سخت را بگذرانید. والدین شما، معلمانتان، خواهر برادرهایتان، شاید هم یک مربی ورزش... اما مهمتر از همه، دوستان واقعی تان...

من اینجا هستم تا به همه ی شما بگویم دوست کسی بودن، بهترین هدیه ای است که شما می توانید به کسی بدهید. من می خواهم برای شما داستانی را تعریف کنم.

من به دوستم با ناباوری نگاه می کردم، در حالیکه او داستان اولین روز آشناییمان را تعریف می کرد. به آرامی گفت که در آن تعطیلات آخر هفته قصد داشته خودکشی کند. او گفت که چگونه کمد مدرسه اش را خالی کرده تا مادرش مجبور نباشد بعد از مرگش وسایل او را به خانه بیاورد.

مارک نگاه سختی به من کرد و لبخند کوچکی بر لبانش ظاهر شد.

او ادامه داد: "خوشبختانه، من نجات پیدا کردم. دوستم مرا از انجام این کار غیرقابل بحث، بازداشت".

من به همهمه‌ ای که در بین جمعیت پراکنده شد گوش می دادم، در حالیکه این پسر خوش قیافه و مشهور مدرسه به ما درباره‌ی سست ترین لحظه های زندگیش توضیح می داد.

پدر و مادرش را دیدم که به من نگاه می کردند و لبخند می زدند. همان لبخند پر از سپاس.

من تا آن لحظه عمق این لبخند را اینگونه درک نکرده بودم ...

هرگز تاثیر رفتارهای خود را بر دیگران دست کم نگیرید. با یک رفتار کوچک، شما می توانید زندگی یک نفر را دگرگون نمایید: برای بهتر شدن یا بدتر شدن.

خداوند ما را در مسیر زندگی یکدیگر قرار می دهد تا به شکلهای گوناگون بر هم اثر بگذاریم و در وجود دیگران بدنبال خدا بگردیم.

"دوستان،‌ فرشته هایی هستند که شما را بر روی پاهایتان بلند میکنند، زمانی که بالهای شما به سختی به یاد می‌آورند چگونه پرواز کنند."

هیچ آغاز و پایانی وجود ندارد. دیروز،‌ به تاریخ پیوسته. فردا، رازی است ناگشوده. اما امروز هدیه ایست از جانب خداوند که باید آنرا قدر بدانیم ...

***********************************************************

اگر دوست دارید وبلاگ سارا خانوم که من این مطلب از اونجا برداشتم ببینید لطفا روی عکس کلیک کنید

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


نویسنده : من و او ساعت ۸:۳۸ ‎ق.ظ تاریخ دوشنبه ۱٤ دی ۱۳۸۸


سیاست هیچوقت دغدغه فکری "من" نبوده و نیست...

سیاست همیشه یه دغدغه اصلی برای "او" بوده و هست...

"او" ظهر عاشورا توی مسجد محل عزاداری کرد...

"من" ظهر عاشورا مثل رسم چندین و چندساله‌ام(از زمان دانشجویی) رفته بودم دانشگاه تهران

"او" اطلاعات سیاسی خیلی قوی و محکمی داره

"من" معمولا از سیاست در حد حداقل مطلع هستم.چون معتقدم سیاست پدر و مادر نداره...

اما ظهر عاشورای امسال "او" نبود، "من" بودم...

"من" دیدم... دلم سوخت... جگرم آتیش گرفت...ترسیدم... از محجبه بودن خودم ترسیدم...

"من" برای اولین بار توی مملکت اسلامی از محجبه بودنم ترسیدم... غربت امام حسین(ع) را حس کردم.مستاصل بودن زینب کبرا قابل لمس بود...قلبم توی سینه‌ام نه،توی گلوم می‌زد... 

یعنی کسانی که حرمت ظهر عاشورا را (حتی) نگه نمی‌دارند واقعا لایق مدارا هستند؟!!!!

به نظر "من" دیگه مدارا معنی نداره  ... نمی‌دونم چرا به جای پیش گرفتن سیاست امام حسن(ع) و حضرت علی(ع) ، سیره امام حسین(ع) را پیش نمی‌گیرند.؟...

می‌شه یکی به من بگه چرا؟

خدایا ، خدای بزرگ و رئوف... به "من" و "او" و "همه" کسانی که می‌خواهند ، کمک کن عاقبت بخیر بشیم....کمک کن قدرت تشخیص حق از باطل رو داشته باشیم... کمکمون کن....

کسانی را هم که نمی‌خواهند عاقبت بخیر شوند (خودشون رو به خواب زدند)آگاهشون کن و بعد به جزای اعمالشون برسون.... 

***********************************************************************

بعدا نوشت:

1- آخه عزیز دل من ... دوست خوب من... معلومه که هیچ انسانی حق نداره دیگری رو آزار بده... اگه صدای بلندگوی عزادارها اذیتت می‌کنه خیلی راحت بدون اینکه حرص بیخود بخوری می‌تونی با شماره تلفکس66467584 یا شماره110تماس بگیری آدرس بدی تا بیان و به حسابش برسن... چرا به دین و خدا و پیغمبر توهین می‌کنی آخه....

2- الان هم روم به سمت دوستان خوبی است که قیافه ظاهرا مذهبی دارن و فکر می‌کنن به یه چیزایی معتقدند... بابا به پیر به پیغمبر مسلمونی اینجوری نیست... خب آخه عزیز دلم بد برخورد می‌کنی که به مقدساتمون توهین می‌کنن دیگه... خب باید رفتار یه مومن واقعی طوری باشه که همه آدمها رو جذب کنه... خب وقتی با پرخاش و تندی حرف می‌زنی وقتی خیلی راحت به یه خانمی که چادری نیست فحش می‌دی و حرف زشت که حتی در شان هیچ انسانی نیست رو می‌زنی بعد توقع داری به پیامبر و امامانمون هیچی نگن؟

******************************************************************

ای خدا به همه ما کمک کن درست بشیم....هیچ فرقی نداره هممون به خدا نیاز به کمک داریم....

******************************************************************

توجه: به خاطر دل دوستای خوبم که دوست داشتن کامنت بذارن و ظاهرا به خاطر قطرات شبنم نمی‌شد اینکار را انجام بدهند، قطرات شبنم را برداشتم.ناراحت..........

حالا خوب شد؟ آخه من قطرات شبنمم رو خیلی دوست داشتمگریه


نویسنده : من و او ساعت ٩:۱٥ ‎ق.ظ تاریخ دوشنبه ٧ دی ۱۳۸۸


onLoad and onUnload Example